+++++++++++++ ج128-مسائل وضو 4 - mojtabatehrani.ir
تهران۱۳۹۶/۰۶/۰۱
اذان صبح:۰۴:۰۰
طلوع آفتاب:۰۵:۲۹
اذان ظهر:۱۲:۰۷
غروب خورشید:۱۸:۴۴
اذان مغرب:۱۹:۰۳

     

ج۱۲۸-مسائل وضو ۴

اعوذ بالله من الشیطان الرّجیم؛ بسم الله الرّحمن الرّحیم
 
·        مسأله 8 : «ما يعلو البشرة مثل الجدري عند الاحتراق ما دام باقيا يكفي غسل ظاهره و إن انخرق،و لا يجب إيصال الماء تحت الجلدة، بل لو قطع بعض الجلدة و بقي البعض الآخر يكفي غسل ظاهر ذلك البعض، و لا يجب قطعها بتمامها، و لو ظهر ما تحت الجلدة بتمامه لكن الجلدة متصلة قد تلصق و قد لا تلصق يجب غسل ما تحتها، و إن كانت لاصقة يجب رفعها أو قطعها».
حکم غسل آبله­هایی که بر پوست ظاهر می­شود
گاهی بر روی پوست چیزهایی مانند آبله ظاهر می­شود که پوست­هایی هستند که زیر آنها خالی است و از بشره هم جدا شده هستند؛ تا وقتی که اینها باقی هستند، غسل ظاهر آنها کافیست؛ ولو این­که این پوست­ها چاک خورده باشد و بخواهد بریزد که به مرور زمان زیر آنها نمایان می­شود. دلیل کفایت غسل ظاهر هم خیلی روشن است. چون غسل ما ظهر من البشره بر غسل این پوست­ها صدق می­کند. ولی جوف آنها و ماتحت آنها، اگر چه چاک هم خورده­اند و می­دانیم که این پوست­ها بعداً برطرف می­شود و ما تحت آنها ظاهر می­شود. ولی ما تحت اینها تا وقتی ظاهر نشده­اند، جزء ما ظهر به حساب نمی­آید و ما ظهر همان روی این پوست­ها است.
در ادامه می­فرماید: «بل لو قطع بعض الجلدة و بقي البعض الآخر يكفي غسل ظاهر ذلك البعض، و لا يجب قطعها بتمامها»؛ گاهی ممکن است این پوست­ها ترک خورده باشد که حکم این فرض را بیان کردیم. امّا گاهی نه تنها ترک خورده است، بلکه بخشی از این پوست هم جدا شده است و بخشی هم هنوز باقی است؛ در این موارد هم غسل ظاهر همین بخش باقی مانده کافیست و لازم نیست که آن بخش باقی مانده هم جدا شود تا زیر این پوست کاملاً مشخّص شده و شسته شود. دلیل این مطلب هم باز همان دلیل مطلب قبلی است؛ چون ما تحت این بشره از توابع بشره محسوب نمی­شود و از ظواهری نیست که بدون علاج دیده شود تا غسل آن واجب باشد. چون ما گفتیم که ظواهر بشره آن مواردی هستند که بدون علاج قابل دیدن باشند و این مورد جزء آنها نیست؛ چون باید پوست کنده شود تا زیر آن مشخّص شود و بدون علاج ظاهر نمی­شود و لازم هم نیست که این پوست باقی مانده کنده شود تا زیر آن پیدا شود.
«و لو ظهر ما تحت الجلدة بتمامه لكن الجلدة متصلة قد تلصق و قد لا تلصق يجب غسل ما تحتها، و إن كانت لاصقة يجب رفعها أو قطعها». بله! در مواردی که این پوست کاملاً جدا شده است، امّا هنوز یک مقدار کمی به بشره بند است و گاهی این پوستی که کاملاً جدا شده است، به همان محلّ قبلی می­چسبد و گاهی نمی­چسبد؛ غسل ما تحت این پوست جدا شده واجب است. زیرا این پوست کاملاً جدا شده و بعد از آن­که این پوست جدا شده و فقط مقدار اندکی از آن هنوز به بشره متّصل است، آن­چه جزء ما ظهر نبود ظاهر شده است و جزء ظاهر محسوب می­شود و این جلد متّصل هم مزاحم است و چون مزاحم است یا باید آن را کنار گذاشت و یا کاملاً قطع نمود و از بشره برداشت.
این مسائل خیلی بحثی نداشت. امّا دو مسأله در این باب وجود دارد که مبتلابه است و ایشان نیاورده است؛ ولی سیّد محمّد کاظم در عروة این مسائل را آورده است:
حکم غسل دلمه­ای که بر پوست بسته می­شود
در مسأله هفدهم عروة آمده است: «ما ينجمد على الجرح عند البرء و يصير كالجلد لا يجب رفعه و إن حصل البرء و يجزي غسل ظاهره و إن كان رفعه سهلا».[1] ایشان در این مسأله درباره دَلمَه روی زخم بحث می­کنند که به شدّت هم مورد ابتلاء است. سؤال این است که در مورد دلمه­ای که بعد از خوب شدن زخم بر روی پوست بسته می­شود و مانند پوست می­شود چه باید کرد؟ چون با خود پوست روی دست یا صورت تفاوت دارد. ایشان می­فرماید برطرف کردن آن دلمه واجب نیست؛ اگر چه زخم هم خوب شده باشد. در ادامه هم می­فرماید: «و يجزي غسل ظاهره و إن كان رفعه سهلا». دلیل این فرمایش آن است که از نظر عرف این دلمه از توابع عرفیّه پوست محسوب می­شود و رفع آن لازم نیست، اگرچه با سهولت این کار انجام شود و ما گفتیم غسل آن­چه از توابع عرفیّه محسوب می­شود، کافی و مجزی است. دلمه از خود بشره گرفته شده و از خارج چیزی به پوست نچسبیده است. یعنی وقتی زخمی بخواهد خوب شود، از زیر زخم آب­هایی خارج می­شود که لزج هم هست و این آب­ها جمع شده و سفت می­­شود و دلمه را تشکیل می­دهد. رنگ ابتدایی این آب­ها هم زرد است و بعد وقتی سفت شد ابتدا قهوه­ای است و بعد کم کم سیاه می­شود. امّا این دلمه از خود بدن است و از خارج نیست؛ لذا چون از خارج نیست و از توابع عرفیّه خود بدن شمرده می­شود.
در ادامه آمده است: «و أما الدواء الذي انجمد عليه و صار كالجلد فما دام لم يمكن رفعه يكون بمنزلة الجبيرة يكفي غسل ظاهره و إن أمكن رفعه بسهولة وجب». این قسمت هم از مسائل مبتلا به است که در عروة آمده ولی در تحریر نیامده است.
آن دوایی که روی زخم گذاشته شده و بعد سفت و منجمد و مانند پوست بدن شده است، تا زمانی که امکان رفع آن نیست، مانند جبیره است؛ چون این دوا یک چیز خارجی است؛ لذا با فرع قبلی تفاوت دارد؛ دلمه شیئ خارجی نبود و از خود بدن بود؛ امّا دواء شیئ خارجی است که ایشان می­فرماید به منزله جبیره است که عرض خواهم کرد که چرا تعبیر به منزله جبیره آورده­اند. ایشان می­گوید اگر امکان رفع این دواء نیست، روی همان را دست بکشد؛ مانند کسی که بدنش زخم است و چیزی روی زخم می­گذارد و آن را غسل می­کند؛ البتّه ایشان این­طور می­فرماید. ولی اگر امکان رفع آن به سهولت باشد، باید آن را رفع کند؛ چون از توابع بدن محسوب نمی­­شود. ایشان این­طور بحث می­کند؛
اشکال در الحاق دواهای منجمد شده بر زخم به جبیره
امّا یک بحثی در جبیره مطرح است که ان­شاء­الله در آینده به آن می­پردازیم و ما در باب جبیره دلیل اجتهادی داریم که مهم برای ما همین ادلّه اجتهادی هستند. در اینجا هم باید به همین ادلّه اجتهادی رجوع کنیم و همین­طور نمی­توانیم بگوییم این دواء که بر روی پوست منجمد شده به منزله جبیره است. ما باید برویم ببینیم ادلّه جبیره چه می­گوید. آیا ادلّه جبیره چنین نطاقی دارد که بخواهد داروهایی را که روی زخم سبیده است را شامل شود؛ یا جبیره این است که زخمی در بدن وجود داشته باشد و شما برای این­که بتوانی تطهیر کنی، چیزی بر روی زخم قرار دهی. لذا این بحث را باید در بحث اقسام جبیره مطرح کنیم و ببینیم آیا بر طبق ادلّه جزء جبیره محسوب می­شود یا خیر؛ لذا این­که ایشان این دواء منجمد شده بر روی زخم را به منزله جبیره می­داند، مورد حرف است.
حکم غسل اوساخی که بر روی پوست ایجاد می­شود
مسأله دیگری که ایشان متعرّض می­شود و به خصوص برای انسان­های وسواسی مورد ابتلاء می­باشد این است که: «الوسخ على البشرة إن لم يكن جرما مرئيا لا يجب إزالته».
به نظر من تعبیر اوساخ در اینجا کمی تسامح است. امّا به هر حال رفع آنچه جزء اوساخ به حساب می­آید یا آنچه مانند وسخ می­باشد که جرم مرئی ندارد، واجب نیست و غسل همان کافی است.
در اینجا چند تصویر نسبت این جرم­ها مطرح است:
صورت اوّل: جرم­هایی است که روی بشره و پوست قرار دارد، امّا دیده نمی­شود؛ مگر با علاج کردن. مثلاً کیسه را که بر روی بدن بکشید، کم کم جرم­هایی که دیده نمی­شدند، کنده می­شود؛ امّا بدون علاج این جرم­ها ظاهر و دیده نمی­شود. شکی نیست که ازاله این قسم از اوساخ در هنگام وضو واجب نیست. چون این جرم­ها به تعبیر مسامحی، جزء اعراض محسوب می­شود. یعنی عرفاً از قبیل اجسام و اجرامی که مانع رسیدن ماء به بشره باشد نیست. اعراض مانند کرم­هایی که به پوست مالیده می­شود که عرف این سنخ از اوساخ را جزء این اعراض به حساب نمی­آورد. پس رفع آنها هم برای وضو واجب نیست.
صورت دوم: آن اجرامی که با چشم بر بشره دیده می­شود ولی جسم نداشته باشد. البتّه اگر می­گوییم جسم ندارد، از نظر عقلی منظور نیست. چون از نظر دقّی عقلی محال است که جسم نداشته باشد؛ امّا از نظر عرف، جسم و جرمی برای این اوساخ در نظر گرفته نمی­شود. مثالی که مورد ابتلاست در مورد گچ کار­ها است. وقتی کار اینها تمام می­شود و دست خود را به خوبی می­شویند، باز هم وقتی دستشان خشک می­شود، به اصطلاح ما دستشان سفیدک می­زند. این سفیدک­ها دیده می­شود؛ اگر چه از نظر عرفی جرم و جسمی ندارد. در اینجا هم آیا ازاله این مقدار واجب است یا خیر؟ می­گویند عرف این مقدار را مانع غسل بشره نمی­داند؛ لذا وقتی این دست شسته می­شود، عرف می­گوید که آب به پوست دست رسیده است و اصلاً به این سفیدک­ها اعتناء نمی­کند.
صورت سوم: این تصویر جزء اوساخ نیست؛ ولی به هر حال ذهن طلبگی این تصویرها را می­کند.
گاهی بعضی اجسام از نظر عرف جسم و جرم دارند، ولی باز هم عرف اینها را مانع رسیدن ماء به بشره نمی­داند. مثلاً پارچه خیلی نازکی که بر روی دست باشد، به طوری­که هیچ مانعیّتی برای رسیدن ماء به بشره نداشته باشد، آیا ازاله این پارچه واحب است یا خیر؟ خیر. زیرا مأمورٌبه وصول ماء به بشره است و در اینجا هم ماء به بشره رسیده و مأمورٌبه هم تحقّق پیدا کرده است. پس ممکن است اجسام یا اجرامی بر روی بشره قرار داشته باشد که مانعیّتی برای وصول ماء به بشره نداشته باشد. اینها مشکلی ایجاد نمی­کند و ازاله آنها هم واجب نیست.
صورت چهارم: چرکی است که جرم دارد و مرئی است و دیده می­شود و مانع وصول ماء به بشره هم هست. در اینجا شکی نیست که این چرک باید برطرف شود و کسی نمی­تواند بگوید ازاله آن واجب نیست.
البتّه یک بحث اصولی که در اینجا مطرح می­باشد این است که گاهی ما یقین به مانعیّت داریم و گاهی احتمال مانعیّت آن وسخ را می­دهیم. در مباحث اصولی می­گوییم حتّی در جایی که احتمال مانعیّت هست باید جستجو شود. لذا در هر دو صورت ازاله واجب است؛ چون باید وصول ماء به بشره احراز شود و قطع به تحقّق مأمورٌبه پیدا کند؛ لذا در جایی که احتمال مانعیّت هم برود، چون قطع به اتیان مأمورٌبه حاصل نمی­شود، ازاله آن وسخ واجب است.
این دو مسأله­ای بود که مرحوم سیّد محمّد کاظم در عروة آورده بود ولی در تحریر نیامده است و چون مورد ابتلاء بود ما آنها را بحث کردیم. 
وضوی ارتماسی
·        مسأله 9: «يصح الوضوء بالارتماس مع مراعاة الأعلى فالأعلى، لكن في اليد اليسرى لا بد من أن يقصد الغسل حال الإخراج حتى لا يلزم المسح بماء جديد، بل و كذا في اليمنى، إلا أن يبقي شيئا من اليسرى ليغسله باليمنى حتى يكون ما يبقى عليها من ماء الوضوء».
من ابتدا مطلب که در این مسأله بیان شده است را مطرح می­کنم و بحث آن بماند برای جلسه بعد. ما در باب وضو و غسل و به خصوص غسل، سه دسته ادلّه داریم:
یک دسته ظهور در وجوب غسل ترتیبی دارند. یک دسته مطلق هستند و اصلاً اشاره به ترتیب و ارتماس ندارد و فقط بحث غَسل در آن مطرح شده است. این آقایان غسل و شستن را از اطلاق این دسته از ادلّه گرفته­اند و ما دلیل خاصّی نداریم که غُسل و وضو را به ترتیبی و ارتماسی تقسیم کند نداریم.
دسته سوم آن ادلّه­ای هستند که آقایان آنها را ملحق به غسل و وضوی ترتیبی می­کنند که نه دلالت بر وجوب ترتیب دارد و نه مطلق است. مانند غسل در هنگام باران که وقتی باران می­بارد، کسی نیّت کند و زیر باران برود که آقایان این را ملحق به غسل ترتیبی می­کنند. لذا می­خواستم این نکته را عرض کنم که ما دلیل خاصّی که دلالت بر وضوی ارتماسی کند نداریم و وضوی ارتماسی را از اطلاق ادلّه­ای که وارد شده در بحث وضو و کیفیّت وضو به دست می­آوریم.
 


[1].  العروة الوثقى؛ ج:‌1، ص: 206